گفتم:« آدم ها ترس ندارند که.»
آخر گفته بود میترسد.
ماندم اما. مکث کردم. سکوت کردم.
آدمها ترس ندارند؟
گاهی « آدم»ی آزارت می دهد. نمیداند البته. نمیخواهد هم. آزرده شو ... اما نترس. حتا اگر توانستی بزرگ باش. ببخش.
گاهی « آدم»ی آزارت می دهد . دانسته. دل گیر شو. درد بکش. استیصال اش را ببین. نترس .
گاهی « آدم »ی زخم ات می زند. عمیق. داد بزن. خون می آید؟ انگشتت را خونی کن و روی صورتت خط بکش. زخم ات را نشان بده. گله کن. حتا پر شو از نفرت. اما نترس.
گاهی « آدم »ی دوستت دارد. دلش میخواهد بگیرد ات. نه آن شکلی ها... بگیرد توی بغلش. آن قدر محکم که نتوانی نفس بکشی حتا. چه برسد به فریاد. آرام باش. بالاخره یک جوری بهش میفهمانی که گرفتنی نیستای. شاید زخمی هم بخورد....زندگی است دیگر. نترس.
گاهی « آدم »ی را دوست داری. آن قدر که کج نگاهت کند نفس ات بند می آید. آن قدر که کلمه هایش ، کلمه اش، زنده ات می کند. آن قدر که اگر برود... می ترسی. میدانم. نترس. نگران باش. نگران اش باش. « نگر ان»که می دانی یعنی چه؟ یعنی نگاهش کن.همیشه.
میدانی؟
ترس با رفتارهای خاص فرار و اجتناب مربوط است.
اجتناب نکن.
زندگی کن.
آدم ها ترس ندارند.
|